" بر باد رفته "
آنقدر در حسرت رسیدنت در گذرگاه زمان آهسته قدم برداشتم
آنقدر به امید شنیدن صدای قدمهایت دل دل شدم
آنقدر برای لحظه حضورت شعر و غزل سرودم
و آنقدر در ایستگاه زمان سر بر زانو نشستم
و آنقدر برای لحظه آمدنت بی تابی کردم
که...
در یک لحظه ناآشنا فهمیدم که
آنقدر برای دیدنت آهسته قدم برداشتم
که در گردون زمان عقب نشستم
حال من مانده ام و باز همان انتظار
حال من مانده ام در یک عمر بر باد رفته
من مانده ام و یک دل منتظر
من مانده ام و حسرت و اشک و آه و ناله
من مانده ام و یک عمر کهنه و یک دل بر باد رفته.
نوشته شده توسط صفایم
+ نوشته شده توسط احمد در جمعه 22 آذر1387 و ساعت
2:35 بعد از ظهر |

