تبليغاتX
عشق وهجران

" بر باد رفته "

آنقدر در حسرت رسیدنت در گذرگاه زمان آهسته قدم برداشتم

آنقدر به امید شنیدن صدای قدمهایت دل دل شدم

آنقدر برای لحظه حضورت شعر و غزل سرودم

و آنقدر در ایستگاه زمان سر بر زانو نشستم

و آنقدر برای لحظه آمدنت بی تابی کردم

که...

در یک لحظه ناآشنا فهمیدم که

آنقدر برای دیدنت آهسته قدم برداشتم

که در گردون زمان عقب نشستم

حال من مانده ام و باز همان انتظار

حال من مانده ام در یک عمر بر باد رفته

من مانده ام و یک دل منتظر

من مانده ام و حسرت و اشک و آه و ناله

من مانده ام و یک عمر کهنه و یک دل بر باد رفته.

نوشته شده توسط صفایم

 

+ نوشته شده توسط احمد در جمعه 22 آذر1387 و ساعت 2:35 بعد از ظهر |
به نام بوجود آورنده رفاقتهاودوستیها

بی تو در امتداد راهها،غرقه ی شبنم نمناکی از اشک دو چشمان شقایق هستم.

بی تو همیشه غمگین، درد آلود به سوی بستر بیماریم می شتابم، تا شاید وقتی بیاسایم ،اشکی را

که در طول روز نتوانسته ام آشکارا هدیه ات کنم، به روی گونه های غم آلود و دردمندم جاری سازم و

شب را در حسرت تو و دیدار تو سر کنم..........فدای دو چشمان همیشه اشک آلودت برم.......

نوشته شده توسط صفا

+ نوشته شده توسط احمد در پنجشنبه 21 آذر1387 و ساعت 6:40 بعد از ظهر |
    

تو کیستی،که من اینگونه،بی تو بی تابم                شـــب از هجـــوم خیالت نمی برد خوابم

تو چیستی،که من ازموج هر تبســـــم تو                بســــان قایق ســـــرگشــته،روی گردابم

تو در کلام ســــحر،برکــدام اسب ســـپید                 تـــــو راکــــــدام خــــــدا ؟..................

تـــــــو ازکــــدام جـــهان ؟.................                تــو درکـــدام کرانـه، تو ازکـدام صـــدف

تـــو درکـــدام چــمن،همراه کدام نســیم                   تـــــو از کــــــدام ســــــبو ؟.............

مـن از کجا ســــر راه تـــو آمده ناگــــاه                 چـه کرد با دل من آن نگاه شیریـــن، آه

کـه ذره های وجـودم تو راکــه می بیند                  بـــه رقـص می آیــــــند....................

ســــرود می خـوانــند....................                 چــه آرزوی محالیست زیستن با تــــــــو

مـرا همین نگـذارنـد یک ســخن با تــو                  به من بگو که مرا از دهــان شـیر بگیـر

به من بگو که برو در دهان شیر بمیـر                  بگـو  بــرو جــگر کـــــوه قاف بشـکاف

ســتاره ها را از آسـمان بیار به زیــــر                 تو را به هر چه تو گویی،به دوستی سوگنـد

هر آنچه خواهی از من بخواه،صبر نخواه              کـه صبر،راه درازی به مـرگ پیوســــــــت

تـو آرزوی بلندی و دســـــت من کـــوتاه                 تودور دست امیدی و پای من خسته اسـت

همه وجود تومهراست و جان من محروم             چراخ چشم تو سبزست و راه من بسـته است 

نوشته شده توسط صفا 

+ نوشته شده توسط احمد در یکشنبه 17 آذر1387 و ساعت 8:58 قبل از ظهر |

 

بین من وتــو فاصله بیــداد می کند

جانا! این فاصله را حرف توکوتاه می کند

در این روزهای ســـرد وتنــــــها ئی

تنــها صـــدای تو غوغا می کنــد

این دســتان خـالی و ارزان مـن

تنها دستان تو را تمنا می کند

ساقه پژمرده غنچه ی فریبا را

تنها سلام تو استوار می کند

بیا. که کوچه پس کوچه های ویران دلم را

تنها پژواک گامهای تو آباد می کند

               تقدیم به تنها دلیل زندگی (صفا)                                                                                                                

+ نوشته شده توسط احمد در شنبه 16 آذر1387 و ساعت 2:7 بعد از ظهر |

بنام آنکه ماه را عاشق شب کرد"

دست دردست هم  باهم بودن را تجربه کردیم و باورکردیم که جادوی  دستانمان زندگی را معنای دیگری می بخشد. هم صدا با هم در اوج  فریادهایمان روح سبز صمیمیت و همیاری را در کلبه دوستی هایمان  چشیدیم...    

وافسانه ای ساخته ایم که در آن پلیدیها را راه  نمی دادند.  شهر افسانه ای ما ابرهای سیاه است وهرآنچه بودآسمان روشن وآبی عهدمان بود عهدی ناگسستنی که با هم آن رابه قلبهایمان گره زدیم.

 در آسمان زندگی خویش جستجوگر ستاره ای بودم بالاتراز تمامی ستارگان وبه درخشندگی خورشید.

وبه پاکی دریا یافتم...

آنچه راکه می خواستم...

پس تو ای خواب دربزم آسمان این دو ستاره  بدرخش.

قانون

کاش رویاهایمان روزی حقیقت  می شدند             تنگنای سینــــــه ها  دشت محبت می شدند

سادگی،مهروصفا،قانون انسان بودن است           کاش قانون هایمان یک دم رعایت می شدند

اشکهای همدلی ازروی مکراست وفریب            کاش روزی چشــمهامان باصداقت می شدند

گاهی ازغم می شود ویران دلم، ای کاش            بین دلها غصـــه ها مردانه قسمت می شدند

معنای تنهایی

تنهایی یعنی روح  ســــــــــرد ...

یعنی سکوت مطلق برای همه چیز

یعنی تبدیل هر روشنایی به تاریکی

یعنی غریبی در دیاری آشـــــــــنا

یعنی اسیرشدن در کلبه خاموشی ...

"سوگند"

به سپیدی  سینه کبوتران ، به طلایی باغ های خزان، به اولین فریاد نوزادان، به خروش های عالم دریا، به غروب آفتاب در اقیانوسها، به برکه آب درون صحرا، به هزاران زیبایی دیگرقسم که........دوستت دارم

انتظار

تمام کوچه های ذهنم راچراغانی می کنم ودرانتظار تو ای آشنای مهربان پشت پنجره احساس گیسوان خاطرات روزهای خوش باتو بودن رامی بافم......لحظه های من نثار تو باد........

آرزویم برای عاشقی واقعی

خدایا،تورا قسم می دهم به قلبهای شکسته وبه دلهای خسته ودیدگان پریشان که او راسلامت بدار ودستان او راکه از روی نیاز به سوی درگاه تو دراز است ناامید به سینه اش بازنگردان وچشمانش را هیچ گاه ملول ونگران مخواه

خدایا،تو راقسم می دهم به سر هرچه  دردمند است در این دنیا، هیچ یاری رابی یاورمگذار و نسوزان دلم را ومرا برسان به وصالم ونزدیک بگردان وصل همه هجران کشیدگان را.....

نوشته شده توسط صفا

 

 

+ نوشته شده توسط احمد در یکشنبه 10 آذر1387 و ساعت 11:44 قبل از ظهر |