بنام خداوند عشق آفرین
با آب گوارائی که از رودی در گذر بود آشنا گشتم .
دلــــــم را دادمـــو مثل یک قایق رهاگــشتم .
آب جاری شده رود متعلق به اقـیانوس آرام بــود .
پس آنجائی که پایان یافت این رود آغاز دریا بود.
ولی شب بـــود اما نــور ماه در آب نمـایـان بــود .
من هم عاشق شدم بر نور ماهی که در آنجا بود .
دلــــم خوشــنود وخــندان بـــود در آرامـش دریا .
و ایــــن آرامــــش دریــــا مرا در کهکشانها برد.
ولی افسوس ابر آمد وماه در پشت پنهان شد .
وآن ابر سیاهی که سـبب بر موج وطوفان شد .
واین بیچار دل غرق در آن گرداب دریـــا شد .
ولی عشق آفرین باز هم نجاتم داد و ره وا شد .

