بنام آفریدگار شب و روز
سلام به دوست داران شب مهتابی
در یک شب مهتابی برای یک عاشق دل تنگ چه چیزی جالبه آن هم وقتی که توخونه تنها باشه
. ساعت از نیمه شب گذشته عاشق تنها دلش خیلی تنگه حالا دیگه با گریه کردن هم نمیشه دل رو تسکین داد چه کار باید کرد باید خلوتگاهی داشته باشی که غیر خدا کسی نباشه باید دل بزنی به بیرون از شهر آنجائی که هیچ اثری از انسانها ومصنوعات نباشه طبیعت بکر- سکوت شب ونور ماه وستارگان .عاشق تنها به درد دوری از معشوق فکر می کنه ومی دونه که اوهم مهتاب را دوست داره وشاید حالا از یک نقطه دیگر از این کره خاکی به ماه نگاه می کنه عاشق حدود ساعت 1:30بامداد درسکوت شب دراز می کشه وطوری به آسمان نگاه می کنه که ذره ای از زمین و حتی از جسم خود را هم نبینه زمان می گذره عاشق اندک اندک جسم خود را فراموش می کنه وحتی قطره های اشک عاشقانه که از کوشه چشما نش جاری واز از بغل کوشش رده می شه حس نمی کنه حالا فقط با دل روح فکر می کنه. فکر می کنه که اگه انسان یا لااقل عاشقان جسم نداشته باشند چقدر راحت می شند آنوقت دیگر مکان وزمانی برای ممنوعیت وجود نخواهد داشت چه میشه که دنیای عاشقان مثل آنی بود که تو عالم رویا هست همیشه کنار همند باهم دیگر دردو دل می کنند واز کنار هم بودن لذت می برند. خوب عاشق چشمانش را به ماه خیره می کنه اشعه های نورماه مثل تارهای زرین ازآسمان تاچشمان عاشق سرازیر شده واز طرف دیگر او هم در اتاق خواب کنار پنجره دراز کشید وبه همان مهتاب واحد خیره شده به این طریق این دو عاشق توسط تارهای نورانی وبسیارنازک ماه باهم دیگر ارتبات برقرار می کنند عاشق وقتی بخودش میاد ساعتش را در نور مهتاب نگاه می کنه ساعت 2:20دقیقه است چشمان اشک آلودش را پاک کرده وبه خانه برمی گردد ومی خوابد اما بعد از این خلوت عاشقانه وعارفانه چه خوابی می بیند ؟ در خواب می بیند یک استخر بسیاز بزرگی است که معشوقش در وسط استخر ایستاده عاشق وارد استخر می شودوسعی می کند که به نزد معشوقش برود اما می بیند داخل استخر بجای آب روان پر از عسل است عاشق در داخل عسل نمی تواند به راحتی حرکت کرده وبه معشوقش برسد ودر غلذ ت عسل بکندی حرکت می کندومعشوق هم با خنده رویی به آن طرف استخر می رود و اشاره می کند که بیا .اما شیره عسل دست و پای عاشق را می گیرد ومانع از رسیدن آن می شود در این حین از خواب می پرد و می فهمد که مشکلات رسیدن به معشوق مثل عسل شیرین است .

